تبليغاتX
LET'S DO IT RAINBOW

LET'S DO IT RAINBOW

آخ (ایهام دارد) جون بازي!

 

 

گرچه تازگي ها (يك ده سالي مي شود به گمانم) به طرز خونخوارانه اي نگاهي بس جنسيت پرستانه به زنان پيدا كرده ام چون موجوداتي ضعيف هستند كه انگل وار زندگي مي كنند (از عشق و مال ديگران تغذيه مي كنند و خود قادر به آفرينش آن نيستند) و خودخواه ترين موجوداتي هستند كه از نظر خودشان بهترين و كامل ترين انسان روي زمين خودشان هستند. همه چيز را در جهت كمال خود مي خواهند گرچه اين كمال مستلزم به قعر فرو بردن تعداد بسيار زياد ديگران باشد. اصولا "ديگران" در نگاهشان به معنيِ پر معني NULL تعبير مي شود كه به جايش هر چيز قراردادي مي توان گذاشت، از صفر گرفته تا كــير! و اين موجودات ذاتا بي حواس، هميشه و همه جا طلبكارانه ادعاي طلبكار بودنمان را دارند! ولي من به بازيي دعوت شدم كه با حواس بي حواسم خيلي دشوار مي نمايد!

 

گرچه هر بار كه به بازي مجازي دعوت شدم، به نوعي خود زني كردم مثل این متن بالا و این متن پایین ولي …

اولين ويلاگ هايي كه ديدم... اومممم (مثلا دارم فكر مي كنم/ به روي خودتان نياوريد، مي دانم كه مي دانيد كه قبلا فكر كرده ام!) در نظرم گريه ي بارون از همه درشتتر مي زند مخصوصا با داستان رژ لب كه غوغايي بود برايم! تدفين مردگان سهراب و باغ بي برگي باربد. نام كويير را هم به خاطر دارم گرچه حتي يك كلمه از آن را هم نمي توانم به ياد بياورم! پسر خدا كه اول اسم وبلاگش را آلماني گذاشته بود و تلفظ چرندي هم داشت گوشه اي از ذهنم هست، خيلي خاك گرفته ولي هست! انوگزميا كه معني آن خيلي شيفته ام كرد، وبلاگ بابك يك اعدامي هم در گوشه ي ذهنم هست (يادم مي آيد آن زمان ها كه خودم مرگ مي خواستم خيلي از مرگ گفتنش برايم شيرين بود گرچه اكنون عقم مي گيرد) و مهمتر از همه و همه وبلاگ امين (اومم / يعني با خودم كه اين حافظه ي كند ياري ام داد و نامش را به ياد آوردم حال كردم!) كه اوممم (يعني خوشم آمده بود هم از قيافه ي اش، هم از هيكلش و هم از لينك هاي وبلاگش و نه از متن هايش) دريچه اي بود به سوي درياي وبلاگ نويس هاي آن زمان.

پسري از جنس گل سرخ با آن همه شكلك و آن همه رنگ هاي سرخ و سفيد و صورتی هنوز در خاطرم هست، ليتل سوالو، بيا تا شرابي بخوريم، شب بين كه يك وقتي نگاهش به غير از شب داشت به من هم مي افتاد(!)، آيا همه گل ها غمگينند، بيا تا شرابي بخوريم .... نام تكتك شان را به ياد ندارم اما فكر مي كنم اگر بخواهم آن ها را به رديف مرتب كنم بايد اومم (دوباره دارم فكر مي كنم) گريه بارون، تدفين مردگان، باغ بي برگي / سفر (غلط املايي نيست، اين را به "صفر" ترجيح مي دهم :-p چون بيشتر من را به سفر مي برد تا به سرما) كلوين، انوگزميا، پسري، شب بين، بيا تا شرابي بخوريم/ همزاد و ...

يك وقتي يك جايي داستان هم مي خواندم، كه سرگذشت دو سرباز را نوشته بود و يك داستان ديگر كه در شمال اتفاق مي افتاد و يك گي در شُرف ازدواج بود، كه به ياد ندارم هيچ كدامشان را كجا خواندم ولي هر دو هنوز با خط درشت در ذهنم حضور دارند.

 

چقدر خوب است كه اين بازي محدوديتي ندارد! به غولِ (اين را هم به "قول" ترجيح مي دهم) همزاد گردگيري كرديم اين پستوي خاك گرفته رو!

گرچه اين گردگيري برايم خوش آيند نبود و نيست. "وبلاگ ها" تا همين يكي-دو سال پيش هم من را به ياد دوران تباهي خودم مي اندازد گرچه اكنون شادم با شيطنت فراوان، هنوز با "كام" ارتباط ذهني نزديكي برقرار نكرده ام، خيلي خيلي حرف مي زنم، هنوز نمي توانم از لكنتي كه گاهي با آن مواجه ام مقابله كنم، هنوز در ميان صحبتم كلمات را فراموش مي كنم، پر رو شده ام! كه گاهي اين پر رويي به وقاحت مي زند، از زنان در تمام روابط اجتماعي پرهيز مي كنم، روابط سكس كه به جاي خودش مزخرف است و زننده! خيلي زود ارتباط برقرار مي كنم، عاشق آدم هاي جديدم از نوع همجن ها (مطمئنان خودتان متوجه شديد كه اين يكي هم غلط املايي نيست!) غرغر اضافه را دارم كم مي كنم! آخه مي دانيد كمي چاق شدم از بس غرغر خوردم! پيشنهاد هاي سكــس را تماما رد مي كنم، پايبندم چون اوممم (يعني با يادآوري اينكه كسي برايم هست لذت مي برم).

 

بگذريم اين هم براي خودش شد يك طومار!

با تشكر از دوست گرام و ارجمند و بزرگم (اين كلمه ايهام دارد) جناب mate عزيز كه soul هم دارد اول اسمشان البته!

من مهمانداري ام خوب نيست اما اين بار دعوت مي كنم چند تا مهمان: رها، يه بچه دهاتي، رامتين، little swallow، ايليا.

(آنهايي كه لينك نيستند، روي دنياي مجازي نيستند!)

سلام...

 

 

+ نوشته شده در  13 Apr 2008ساعت 8:40  توسط رهام  | 

عیدانه

 

 

 

 

دلم واسه ي سكوت خودم تنگ شده. ولي بي اختيار وقتي ياد بلبل زبوني هام مي افتم، سبكيِ خنده رو لمس مي كنم روي صورتم ...

 

 

سلام مباركه!

 

 

 

+ نوشته شده در  5 Apr 2008ساعت 0:0  توسط رهام  |